>
سفارش تبلیغ
صبا



آرشیو مرداد ماه 88 - تفحص شهدا

خادمین شهدا
آرشیو  مرداد ماه 88 - تفحص شهدا
شهید فریبرز ا.. بخش پور زارع
اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه والنصر و اجعلنامن خیرانصاره و اعوانه والمستشهدین بین یدیه ************** باکی از این نداریم که شهادت نصیب عزیزان ما شده است. این یک شیوه ی مرضیه ای است که در شیعه ی امیرالمؤمنین از اول پیدایش اسام تاکنون بوده .من در میان شما باشم یا نباشم به همه شما وصیت و سفارش می کنم که نگذارید انقلاب به دست نااهلان و نامحرمان بیفتد، نگذارید پیش کسوتان شهادت و خون در پیچ و خم زندگی روزمره خود به فراموشی سپرده شوند. امام خمینی قدس سره ************* شهید حمید باکری جانشین فرماندهی لشکر 31 عاشورا بود و چه زیبا گفت از دوستانش که دراین سال های بعد از جنگ چگونه خواهند شد!! دعا کنید که خداوند شهادت را نصیب شما کند، در غیر این صورت زمانی فرا می رسد که جنگ تمام میشود و رزمندگان امروز سه دسته می شوند: دسته ای به مخالفت با گذشته خود برمیخیزند و از گذشته خود پشیمان می شوند!! دسته ای راه بی تفاوتی را بر می گزینند و در زندگی مادی غرق می شوند و همه چیز را فراموش می کنند!!! دسته سوم به گذشته خود وفادار می مانند و احساس مسئولیت می کنند که از شدت مصائب و غصه ها دق خواهند کرد!!! پس از خدا بخواهید که با وصال شهادت از عواقب زندگی پس از جنگ در امان باشید . چون عاقبت دو دسته اول ختم به خیر نخواهد شد و جزو دسته سوم ماندن بسیار سخت و دشوار خواهد بود!!!
آرشیو مرداد ماه 88 - تفحص شهدا وصال ؛ پایگاه جامع وب نوشته های  جهادگران فضای مجازی ما می توانیم www.it-help.blogfa.com
بیانیه جنبش حمایت از تهیه کننده برنامه سمت خدا
تماس با نویسنده

موضوعات مطالب
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گلایه‌ . 8 سال دفاع مقدس . انتفاضه سایبری . ایران . بانه . بیانیه . بیمارستان . پیرترین رزمنده دفاع مقدس . پیکر مطهرش . تنها زن . تیم اطلاعات عملیات . جبهه وبلاگی غدیر . جبهه وبلاگی غدیر اعلام کرد جنبش سایبری من به دانشجوی پولی معترضم . جنبش سایبری بصیرت حسینی . جنبش سایبری علمداران بسیج» . حاج حسین خرازی . حاج صفرقلی رحمانیان . حاج عباس کریمی . حماسه حضور زنان . حماسه دفاع . حماسه هویزه . حماسه هویزه و تأثیر آن . خاطرات رهبر انقلاب . خشونت سانسور شده . داشتیم میرفتیم کربلا اتوبوس مان را منفجر کردند ..... . دانلود مداحی شهدا . دفاع . دلاور مردان . رهبری . روایت . روز قدس . روند جنگ عراق علیه ایران . روند جنگ عراق علیه ایران (1) . زریبافان . زنان . زیبا و دلنشین . سالگرد شهادت . سالم پیدا شد . سردار بزرگ اسلام . سردار سرلشکر احمد کاظمی . شرمنده . شهدا . شهید . شهید امیر حاج امینی . شهید غلامرضا یزدانی . شهید قاسم نصرالهی . شهید همت . شهید کبیری . عملیاتها . عکس اسرای ایران در عملیات بدر . فرمانده سپاه . فرمانده لشکر محمد رسول الله(ص) . فسا . گلعلی بابایی . لحظه شهادت . لیست کامل . محمد مهدی کاظمی . محمدعلی شاه ، افغانستان ، جبهه ، جنگ ایران و عراق ، مجاهد ، زندا . ناگفته هایی از زنان . هشت دفاع مقدس . هشتم اسفندماه . همسران سرداران شهید . وصیت نامه . ولایت فقیه . یادواره وبلاگی . یک فرزند شهید . کمپین، حامیان توافق خوب .
آرشیو وبلاگ
آرشیو مرداد ماه87
آرشیو شهریور ماه 87
آرشیو مهر ماه 87
آشیو آبان ماه 87
آرشیو آ ذر ماه 87
آرشیو دی ماه 87
آرشیو بهمن ماه 87
آرشیو اسفند ماه سال 87
آرشیو فروردین ماه 88
آرشیو اردیبهشت ماه 88
آرشیوخرداد ماه 88
آرشیو تیر ماه 88
آرشیو مرداد ماه 88
آرشیو مهر ماه 88
آرشیو آبان ماه 88
آرشیو آذر ماه 88
آرشیو دی ماه 88
ارشیو بهمن ماه 88
آرشیو اسفند ماه 88
آرشیو فروردین ماه 89
آرشیو اردیبهشت 89
آرشیوخرداد ماه 89
آرشیو تیر ماه 89
آرشیو مردادماه 89
آرشیو شهریور ماه 89
آرشیو مهر 89
آرشیو آبان 89
آرشیوآذر ماه 89
آرشیو دی ماه 89
آرشیو بهمن ماه89
آرشیو اسفندماه89
آرشیو فروردین ماه 90
آرشیو اردیبهشت ماه 90
آرشیو خرداد ماه 90
آرشیو تیر ماه90
آرشیو مرداد ماه 90
آرشیو شهریور ماه90
آرشیو مهرماه 90
آرشیو آبان ماه 90
آرشیو آذر ماه90
آرشیو دی ماه 90
آرشیو بهمن ماه 90
آرشیو اسفند ماه 90
آرشیو فروردین ماه 91
آرشیو اردیبهشت ماه 91
آرشیو خرداد ماه 91
آرشیو تیر ماه 91
ارشیو مرداد ماه 91
آرشیو شهریورماه 91
آرشیو مهر ماه 91
آرشیو آبان ماه 91
آرشیو آذرماه 91
آرشیو دی ماه 91
آرشیو بهمن ماه 91
ارشیو اسفند ماه 91
آرشیو فروردین ماه 92
آرشیو اردیبهشت ماه 92
آرشیوخرداد ماه 92
آرشیو تیر ماه 92
آرشیو مرداد ماه 92
آرشیو شهریورماه 92
آرشیو مهر ماه 92
آرشیو آبان ماه 92
آرشیو آذر ماه 92
آرشیو دی ماه 92
آرشیو بهمن ماه 92
ارشیو اسفند ماه 92
آرشیو فروردین ماه 93
آرشیو اردیبهشت ماه 93
آرشیو خردادماه 93
آرشیو تیرماه 93
آرشیو مهرماه 93
آرشیو آذر ماه 93
آرشیو فروردین ماه 94


لینکهای روزانه
آپدیت نود 32 [1]
[آرشیو(1)]



لینک دوستان
****شهرستان بجنورد****
EMOZIONANTE
شین مثل شعور
آخرالزمان و منتظران ظهور
پوکه(با شهدا باشیم)
مهندس محی الدین اله دادی
عاشق آسمونی
..:: السلام علیکم یا اهل بیت النبوه ::..
فانوس به دست.... ازتاریکی ها...رهسپاربه سوی نور
قهرمان من
سجاده ای پر از یاس
بچه مرشد!
.: شهر عشق :.
وبلاگ مهربان
بوی سیب
ایران اسلامی

مــــــــــــــبـــــــلِّــــــــــــغ اســــــــلـــام
بچه های خدایی
شبستان
سه قدم مانده به....
عشق
یادداشت های من
توشه آخرت
ترخون
سیاه مشق های میم.صاد
نهِ/ دی/ هشتاد و هشت
شکیبا
قتیل العبرات
کیمیا
کشکول
واژه های باران
سیرت
صل الله علی الباکین علی الحسین
وبلاگ گروهی جبهه جهادگران مجازی
نیم پلاک
بسیج دانشجویی دانشگاه پیام نور - واحد دررود
سونامی
جامع ترین وبلاگ خبری
پایگاه اطلاعاتی و کاربردی شایگان
گروه رزمی کاران ذوالـــفقار. (درچه)
مناجات با عشق
سرباز ولایت
نه آبی .. نه خاکی
هیئت حضرت زهرا(س)شرفویه
مطلع مهرورزی ومحبت
صراط مبین
ای نام توبهترین سر آغاز
قرآن
* امام مبین *
دوستانه
دکتر علی حاجی ستوده
وبلاگ خبری تحلیلی مبارز جوان
انا مجنون الحسین
حباب هایی از ح ق ی ق ت
یکی بود هنوزهم هست
قرآن و اهل بیت(ع)تنها راه نجات
بسیجی
بچّه شهید (به یاد شهدا)
گذر دوست
امتداد قاصدک
مجنون الحسین
سیب های کال
منتظر
مجمع فرهنگی فاطمیون شهرستان لنجان
اجلاسیه سرداران و 14600 شهید استان فارس
آقای آملی لاریجانی عدالت و عادل کجاست؟
سرافرازان
تارنما
نیم پلاک یعنی شهید
::::: نـو ر و ز :::::
مرد آبا دانی(جانباز عطشانی)
کانون فرهنگی اهل البیت(ع)
پلاک طلائی
مردمی ترین رئیس جمهور
طلاییه
شهید حاج عماد
هویزه
جنبش سبز علوی
یا رب الحسین
وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا
پایگاه فرهنگی مذهبی بنیان
وبلاگ حاج حسین خرازی
پایگاه اینترنتی ماوا
عروج، دل عاشق می طلبد
تا شهدا با شهدا
بصیرت در قرن 21
پایگاه شهید دوران
ملکوت
انجمنی( اسد زاده)
****شهرستان بجنورد****
EMOZIONANTE
شین مثل شعور
آخرالزمان و منتظران ظهور
پوکه(با شهدا باشیم)
مهندس محی الدین اله دادی
عاشق آسمونی
..:: السلام علیکم یا اهل بیت النبوه ::..
فانوس به دست.... ازتاریکی ها...رهسپاربه سوی نور
قهرمان من
سجاده ای پر از یاس
بچه مرشد!
.: شهر عشق :.
وبلاگ مهربان
بوی سیب
ایران اسلامی

مــــــــــــــبـــــــلِّــــــــــــغ اســــــــلـــام
بچه های خدایی
شبستان
سه قدم مانده به....
عشق
یادداشت های من
توشه آخرت
ترخون
سیاه مشق های میم.صاد
نهِ/ دی/ هشتاد و هشت
شکیبا
قتیل العبرات
کیمیا
کشکول
واژه های باران
سیرت
صل الله علی الباکین علی الحسین
وبلاگ گروهی جبهه جهادگران مجازی
نیم پلاک
بسیج دانشجویی دانشگاه پیام نور - واحد دررود
سونامی
جامع ترین وبلاگ خبری
پایگاه اطلاعاتی و کاربردی شایگان
گروه رزمی کاران ذوالـــفقار. (درچه)
مناجات با عشق
سرباز ولایت
نه آبی .. نه خاکی
هیئت حضرت زهرا(س)شرفویه
مطلع مهرورزی ومحبت
صراط مبین
ای نام توبهترین سر آغاز
قرآن
* امام مبین *
دوستانه
دکتر علی حاجی ستوده
وبلاگ خبری تحلیلی مبارز جوان
انا مجنون الحسین
حباب هایی از ح ق ی ق ت
یکی بود هنوزهم هست
قرآن و اهل بیت(ع)تنها راه نجات
بسیجی
بچّه شهید (به یاد شهدا)
گذر دوست
امتداد قاصدک
مجنون الحسین
سیب های کال
منتظر
مجمع فرهنگی فاطمیون شهرستان لنجان
اجلاسیه سرداران و 14600 شهید استان فارس
آقای آملی لاریجانی عدالت و عادل کجاست؟
سرافرازان
تارنما
نیم پلاک یعنی شهید
::::: نـو ر و ز :::::
مرد آبا دانی(جانباز عطشانی)
کانون فرهنگی اهل البیت(ع)
پلاک طلائی
مردمی ترین رئیس جمهور
طلاییه
شهید حاج عماد
هویزه
جنبش سبز علوی
یا رب الحسین
وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا
پایگاه فرهنگی مذهبی بنیان
وبلاگ حاج حسین خرازی
پایگاه اینترنتی ماوا
عروج، دل عاشق می طلبد
تا شهدا با شهدا
بصیرت در قرن 21
پایگاه شهید دوران
ملکوت
انجمنی( اسد زاده)
عطش عشق
وبلاگ قالب
قالب سازمذهبی

موسیقی وبلاگ


عضویت در خبرنامه
  ربات مسنجر قافله شهداء - طرحی نو
لوگوی وبلاگ
آرشیو  مرداد ماه 88 - تفحص شهدا



لوگوی دوستان













آمار بازدید

کل بازدیدها : 312780

بازدیدهای امروز : 137

بازدیدهای دیروز : 168

 RSS 

   

تا به حال چندین بار قلم به دست گرفتم تا به تقاضای دوست بزرگوارمان پاسخ مثبت داده و خط نوشته ای تحت عنوان نامه ای به شهید را بنویسم ولی هر بار لغزش قلم همان و عرق شرم و اشک ندامت همان .هرلحظه صورتهای نورانی وحماسه های شهدا مرا شرمسار کرد.ونتوانستم به این خود عاصی اجازه دهم تا برای ایشان نامهای وسخنی را به دوستان ارائه دهم.

ولی از انجا رسالت نویسندگی اجازه می ده حتی تا این را هم واگویه کرد آمدم تا بنویسم وخود را رسوا سازم.و امید آندارم تا شاید مورد عفو و بخشش خدا وند وشهدا قرار بگیرم.


اکنون با روی شرمسار ودلی اکنده از ندامت وایمانی به کرم پر وردگار خواهم نوشت.و اما ای شهدای گرانقدر میخواهم برای خود بعضی از موارد را یاد آوری کنم.



بسم رب الشهدا و الصدیقین


به یاد می آورم...


تورا به یاد می آورم که در کوچه های شهر در واپسین روزهای نهضت بعد از یک تعقیب وگریز هنگامی که چون کبوتران زخمی بال شدی؛ با جوهر خون خود و قلم سر انگشت نوشتی خونی که در رگ ماست هدیه به مکتب ماست .آن روزها را خوب یاد دارم اما ..


به یاد درام روزی ازروزهای جنگ تحمیلی را آنگاه که برای شناسایی رفته بودی وزخمی شدی و چیزی برایت جز یک چفیه نماند و می توانستی آن را به پای زخمی ات ببندی تا از شدت خونریزی شهید نشوی ولی باز با قلم سر انگشت وجوهر خون خود نقشه شناسایی را بر روی چفیه نقش زدی تا سندی همیشگی از ایثار را برای ما بجا بگذاری . و آنروز جان لشکری را خریدی و این بار هم تو نوشتی تا ما بمانیم.


نوشتی تا سند آزاد سازی بخشی از سر زمین ات رابا خون گرم ات پاس بداری.


خواستم بنویسم ولی باز یادم آمد به نوشتهای از توبر روی دیوار حصار شهر خون و آتش؛ آنروزهای گرم جنوب و محاصره دشمن وقتی با اخرین رمق بر روی دیوار می نوشتی خواهرم حجاب تو از خون من رنگین تر است وآن طرف تر همرزم ات نوشته بود شهر با خون شهدا مطهر شده است با وضو وارد شوید.وباز این دست خط تو را به یاد دارم و به جان حفظ خواهم کرد روزی که دست از روی رگ بریده ات برداشتی و خون گرم ات برروی چهرهام نوشت که مرا به یاد داشته باش تا خدا را فراموش نکنی .....و صورت دفتری شد برای خط نوشته تو و سندی برای این دل همیشه مجروح از وابستگی دنیا.وهر وقت این دفتر را در نزد آینه مرور می کنم و خط تورا در آن می یابم ؛که بر روی زندگی ام همیشه بجا خواهد ماند و هرگز نمیتوانم خاطرات روحانی و پر ارزش شمارا فراموش کنم.


ولی نمی دانم چه شد وچگونه نتوانستم این امانت را به دیگران منتقل کنم.


باز خواستم بنویسم ولی باز سخت شد و دیدم که چطور من نتوانستم خوب تورا بشاسم تا برایت بنویسم تویی که از همه لذات زندگی ودلبستگی ها چه آسان گذشتی وآنچنان ساده از چیزی که برای انسان از هرچه عزیز تر است گذشتی و آن جان شیرین ات بود ولی من !!! ؟؟؟؟هنوز نمیتوانم از دلبستگی هایم بگذرم مثلا یک روز کامل از این فضا بی خبر باشم و یا کاری کنم که جانم به خطر بیفتد.


ولی خودم را اینطور قانع می کنم به قول دوستی که می فرمودند اینجا سنگری است و ما باید رزمنده ای جسورباشیم تا بتوانیم این سنگررا حفظ کنیم . و با این امید به خود جسارت می دهم و با شما از درد ومشکل خود و جامعه امروزخود صحبت میکنم.


یادتان هست که دوست داشتیدزنان ومردان شهر هایمان چگونه باشد.ویا جوانان این مرز و بوم چگونه باشند. یادم هست این همه تجمل خواسته شما نبود؛یادم هست که این همه تزئین و اصراف خواسته شما نبود.


یادم هست که مد گرایی و غرب و شرق زده گی مورد تایید شما نبود. یادم هست سرمایه پردازی در مرام شما و امام نبودو شعار شما چیز دیگری بود. یادم باشد که شما هم از همین مردم بودید و از همین مکتب در س گرفتید و یادم باشد که ما همیشه ادعای هم پیمانی با شما را داریم .و در ظاهر میز و صندلی هایمان را حاصل خون شما می دانیم و در گرو خون شما.!!!


یادم باشد که می خواستیم با هم ایران راآباد کنیم و اسلام را صادر کنیم وحالا توی خیابانهای شهر چی!!!!!!!


یادم باشد که شما چقدر بر سرپیمان با رهبر و مرجع و پیشوای خود بودید،و آنچه را که شعار می دادید با شعوردر هم آمیخته بودید و به نمایش گذاشتید.ویادم هست هر گاه نیاز به ایثار و فدا کرای بود شما قبلا مدال ان را بر لوح جانتان ثبت کرده بودید وخط اول را در اختیار داشتید.یادم می اید هر وقت شما را می دیدم نا خدا آگاه به یاد خدای خود می افتادم و خود را در محضراش حاضر...


یادم باشد که دفترچه خاطراتم را ورق یزنم و چندین بار مرور کنم شاید دوباره بتوانم خود را در بین نوشته ها پیدا کنم. یاد باشد به قولی که دادیم بازنگری کنیم و از آنچه که در حفظ کردن خون شماست راحت نگذرم. چه کنم آنقدر وابسته شده ام که نمیتوانم از خیلی چیزهای اطرافم بگذرم. مثل تجملات ،لباس، ماشین،جواهرات،منزل ،وووو..


مثلا نمیتوانیم بدون ریخت و پاش و تجملات به نزد ارحام واقوام رفت آمد کنیم ؛ویا از اینکه نام ونشان ما جزء افراد بلند پایه نباشه در رنجیم در حالی که شما همیشه گمنام و بی نشان خد مت می کردید .وقتی کاری را انجام می دهیم دوست داریم منت برسر همه بگذاریم و مطرح شویم و دچار منیت هایی شده هایم که شما از آن فرار می کردید. دلم می گیرد که چه می خواستیم و چه شدیم ،بغضی عجیب در گلو دارم آخر چرا؟؟؟ این من شیطان چگونه مارا تسخیر کرده است ؟؟؟چگونه از این من بنده به منیت درندگی رسیدم؟؟؟؟


چگونه همه چون تیشه ای شده ایم که دنیارا به طرف خود در می کاویم؟؟؟


چگونه ذوق وصال را از دست داده ایم؟؟ چرا نتوانستیم برتربیت فرزندانمان تاثیر خوبی داشته باشیم ؟؟؟چرا این همه مدت همه به خواب رفتیم و به رسالت خود عمل نکریدم از خودم خجالت می کشم


وقتی جوانی را می بینم که دچار نا هنجاری های اجتماعی شده خودمرا سرزنش می کنم.آخر مارا چه شد که اینگونه بر سر مردم سرزمین اسلامی مان آمد.


چرا کسانی که سخن امام را شنیدند، که انقلاب را رها نکنید و نباید به دست نا اهلان بسپارید ؛مدتی خود را کنار کشیدند و سا کت شدند؟؟


شاید باورها کمرنگ شد ؛ شایدمن و شاید دیگران فراموشکار شده ایم؛و یا دشمن خوب کار کرده است و مارا به خواب غفلت فروبرده است؟؟


می خواهم فریاد بر آورم بغض امانم را بریده دلم سخت تنگ روزهای هم اوایی است چشمانم پر از اشک حسرت است ودلم لبریز از داغ شماست.


و شما چه سخاوتمندید با ذکر شما و یادتان شوری در وجودم پا گرفته است که دیگر نمی خواهم اینگونه فسرده و بدرد نخور باشم.


می خواهم باردیگراز شما کمک بگیرم و برای آرمانهای شما و رسیدن به آنچه موجب خشنودی پرورد گار است گام بردارم .


نام شما و وصایای شما را خواهم خواند تا شاید فرجی در حال وروزم بشود.


اما باز هم به خود امید می دهم و می خواهم با شما هم قسم بشوم و سعی در جبران خسارات کنم .باید دست به دست یاران دهیم و بار دیگر برای میثاق با شما و امام شهدا و رهبرم دلسوز انقلاب کمر ببندیم و هم پیمان شویم تا شاید بتوانیم به آنچه که می باید برسیم .


این قسمت اول نامه بنده بود تا قسمت دوم از شما در خواست می کنم تا بنده حقیر را راهنمایی کنید

 



نویسنده » شهید فریبرز ا.. بخش پور زارع » ساعت 4:0 عصر روز سه شنبه 92 مرداد 29

بعد از عروسی و یکی دوتا مهمانی اسباب و اثاثیه رو جمع کرد و به سوی دالان آرزوهاش حرکت کرد.

 

بلیط اتو بوس هم تهیه شد خدا حافظی و حرکت به سوی .....و بهترین نقطة این سر زمین ؛

 

رسیدن و روز اول زندگی در دالان بهشت.

 

اون روز براش خیلی روز بزرگی بود مثل اینکه آزاد شده باشد.

 

نگاهی به دور و اطراف خود انداخت، همه خونه ها تقریباآسیب دیده بودن جز تعداد کمی شهر خلوت بود .

 

و تنها تعداد کمی از مردم و تعدای هم نظامی در شهر رفت و آمد دداشتند با خودش گفت اینم دالان بهشت من...

 

اینم خط مقدم خدایا شکرت هر چی خواستم به من دادی ممنونتم خدا......

 

بله دیگه می تونست گم کرده شو پیدا کندولی آیا به آرزو هاش واقعا رسیده بود؟؟/

 

در گیرو داد این بودکه یک خانوم با سینی پر از مواد خوراکی و چای و نان داغ از راه رسید!!!!!!!!!!

 

انگار براش چشن گرفته بود این همون همسایه روزهایی جنگ بود و همون که براش هم دوست بود و هم مادری در نقطه صفر!!!

 

اسمشون زهرا خانوم بود خانوم اقای دیدار زاده همکار پدر شوهرش که توی شرکت نفت کار می کرد.

 

بله اما علی گفته بود که اینجا کسی زندگی نمی کنه از قرار ایشون هم نتونسته بودکه

 

بدون شو هرو پسراش توی یک شهر دیگه زندگی کنه و بر گشته بودتا با هم باشند و با هم زندگی کنند و با هم شهید شن.

 

سلام و علیک و معرفی و بعدشم تعارف و .....

 

علی اقا معرفی کرد:اینم حاجی خانوم بنده آمده که ما تنها نباشیم مادر اگر لطف کنید و بهش سر بزنید ممنون میشم.

 

خیران مونده بود توی این درگیریها و این خانوم و این صبحانه مفصل وشهر ویرانه!!!!!

 

خدا یا من امدم اینجا خودمو بسازم اینجا که از خونه خاله هم راحت تر شد؟؟!!!

 

داشت با خودش فکر می کرد که تعارف خانم دیدار زاده به اینجا رسید که می گفت:الهی خوشبخت بشی مادر

 

ها شدی نو عروس شهر جنگی ها خوش امدی تو هم مثل دختر مو هستی و هر کاری داشتی در خدمتم

 

داشت از خجالت آب می شد افشوش الان که به یاد اون روز افتاد دلش می خواست که زمان دوباره بر گردد

 

و یک لحظه و فقط یک بار هم شده براش اون روزها تکرار بشن هر چند خیلی گذارا!!!!

 

و......

 



نویسنده » شهید فریبرز ا.. بخش پور زارع » ساعت 1:47 عصر روز دوشنبه 88 مرداد 26

 

یک روز از روی درد معده با حاج اقا رفتن بیمارستان امام،توی راه شلوغی خاصی بود

 

یعنی باید گفت از اون شلوغی های وقت حمله های بزرگ.

 

وقتی سرشو اونطرف کرد تا ببینه چی شده ، که خدای من!!!!!

 

دید که یک وانت پر از جنازه به طرف بیمارستان با سرعت در حرکته

 

تا خودشو کشید کنار همه صلوات دادن ؛ آخه نزدیک بود ؛ بله.

 

به بیمارستان رسیدن و داخل بخش فوریتها به نام ؛(o p d )شدن اون جا انگارصحرای محشر شده بود.

 

خدای من!! نا خدا گاه گریه امانشو برید اینجا کجاست ؟؟

 

روی زمین پر بود از مجروح صدای فریاد و ناله و ذکر همه جا رو پر کرده بود

 

هر کسی یه جیزی می خواست پزشکهای بیچاره هم سر در گم شده بودن ،

 

مگر یکی دوتا رود با پتو بجه هارو یکی یکی می اوردن داخت یکی می گفت بابا ظرفیت تکمیل،

 

اون یکی داد می زد: پرستار به دادش برسید یاحسین؛ نمی دونید چی شده بود تا نباشی اینو حس نمی کنید .

 

خلاصه یکی داد زد کمک یکی برام سرم بیاره و اون یکی میخواست یکی بیاد و زخم دوستش رو ببنده

 

میگفت : یا حسین خواهش می کنم تورا جون ابوالفظل بیاین کمک رضا داره شهید میشه!!!

 

چلو پاش یکی فریاد زد یا مهدی ادرکنی و خاموش شد ،نا خدا اگاه دوید

 

و اونو نگاهی انداخت دید که دستش به چیزی بند نیست

 

فریاد زد دکتر اینجا یک از خونریزی داره ارست می کنه(میمیره) دستش داره خونریزی شدید می ده ؛

 

دکتری از اون طرف فریاد زد: با یک باند سریع بالای زخمو ببندین تا بیام.

 

زانو زد و یک باند از همسرش گرفت و بالای زخم مجروح رو بست و سرمی که کنارش بود رو برداشت

 

و نگاهش کرد وقتی مطمئن شد بزای این مجروح کار سازه به دست دیگه مریض تزریق کرد.

 

زانوهاش سست شده بود از همسرش پرسید کمک کنم؟؟

 

که با لبخندی توام با گریه همسرش سر شو تکان داد و از اونجا رفت تا به بقیه کمک کنه.

 

یکی از مجروحان که با تزریق سرم و کمک های اولیه برای رفتن به اطاق عمل حاضر شده بود.

 

دوتا از برادرها به اون کمک کردن و با هم یا یک یا علی اون و گذاشتن روی تخت و بردند.

 

اونم یواش گفت یا علی!!!!!!!!!

 

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد............

 

وای که چقدر خوشحال بود که توانسته بود کمک کنه؛

 

بله دیگه از درد معده خبری نداشت و درد رو فراموش کرد.

 

با لاخره توی دالان بهشت به درد ملائکی که روی زمین چرخ می زدنند؛ خورد.

 

و کمی توانست آرامشی رو که دنبالش بود لمس کنه و ..............



نویسنده » شهید فریبرز ا.. بخش پور زارع » ساعت 1:46 عصر روز دوشنبه 88 مرداد 26

   1   2   3   4   5      >