>
سفارش تبلیغ
صبا



آرشیو آبان ماه 88 - تفحص شهدا

خادمین شهدا
آرشیو آبان ماه 88 - تفحص شهدا
شهید فریبرز ا.. بخش پور زارع
اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه والنصر و اجعلنامن خیرانصاره و اعوانه والمستشهدین بین یدیه ************** باکی از این نداریم که شهادت نصیب عزیزان ما شده است. این یک شیوه ی مرضیه ای است که در شیعه ی امیرالمؤمنین از اول پیدایش اسام تاکنون بوده .من در میان شما باشم یا نباشم به همه شما وصیت و سفارش می کنم که نگذارید انقلاب به دست نااهلان و نامحرمان بیفتد، نگذارید پیش کسوتان شهادت و خون در پیچ و خم زندگی روزمره خود به فراموشی سپرده شوند. امام خمینی قدس سره ************* شهید حمید باکری جانشین فرماندهی لشکر 31 عاشورا بود و چه زیبا گفت از دوستانش که دراین سال های بعد از جنگ چگونه خواهند شد!! دعا کنید که خداوند شهادت را نصیب شما کند، در غیر این صورت زمانی فرا می رسد که جنگ تمام میشود و رزمندگان امروز سه دسته می شوند: دسته ای به مخالفت با گذشته خود برمیخیزند و از گذشته خود پشیمان می شوند!! دسته ای راه بی تفاوتی را بر می گزینند و در زندگی مادی غرق می شوند و همه چیز را فراموش می کنند!!! دسته سوم به گذشته خود وفادار می مانند و احساس مسئولیت می کنند که از شدت مصائب و غصه ها دق خواهند کرد!!! پس از خدا بخواهید که با وصال شهادت از عواقب زندگی پس از جنگ در امان باشید . چون عاقبت دو دسته اول ختم به خیر نخواهد شد و جزو دسته سوم ماندن بسیار سخت و دشوار خواهد بود!!!
آرشیو آبان ماه 88 - تفحص شهدا وصال ؛ پایگاه جامع وب نوشته های  جهادگران فضای مجازی ما می توانیم www.it-help.blogfa.com
بیانیه جنبش حمایت از تهیه کننده برنامه سمت خدا
تماس با نویسنده

موضوعات مطالب
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گلایه‌ . 8 سال دفاع مقدس . انتفاضه سایبری . ایران . بانه . بیانیه . بیمارستان . پیرترین رزمنده دفاع مقدس . پیکر مطهرش . تنها زن . تیم اطلاعات عملیات . جبهه وبلاگی غدیر . جبهه وبلاگی غدیر اعلام کرد جنبش سایبری من به دانشجوی پولی معترضم . جنبش سایبری بصیرت حسینی . جنبش سایبری علمداران بسیج» . حاج حسین خرازی . حاج صفرقلی رحمانیان . حاج عباس کریمی . حماسه حضور زنان . حماسه دفاع . حماسه هویزه . حماسه هویزه و تأثیر آن . خاطرات رهبر انقلاب . خشونت سانسور شده . داشتیم میرفتیم کربلا اتوبوس مان را منفجر کردند ..... . دانلود مداحی شهدا . دفاع . دلاور مردان . رهبری . روایت . روز قدس . روند جنگ عراق علیه ایران . روند جنگ عراق علیه ایران (1) . زریبافان . زنان . زیبا و دلنشین . سالگرد شهادت . سالم پیدا شد . سردار بزرگ اسلام . سردار سرلشکر احمد کاظمی . شرمنده . شهدا . شهید . شهید امیر حاج امینی . شهید غلامرضا یزدانی . شهید قاسم نصرالهی . شهید همت . شهید کبیری . عملیاتها . عکس اسرای ایران در عملیات بدر . فرمانده سپاه . فرمانده لشکر محمد رسول الله(ص) . فسا . گلعلی بابایی . لحظه شهادت . لیست کامل . محمد مهدی کاظمی . محمدعلی شاه ، افغانستان ، جبهه ، جنگ ایران و عراق ، مجاهد ، زندا . ناگفته هایی از زنان . هشت دفاع مقدس . هشتم اسفندماه . همسران سرداران شهید . وصیت نامه . ولایت فقیه . یادواره وبلاگی . یک فرزند شهید . کمپین، حامیان توافق خوب .
آرشیو وبلاگ
آرشیو مرداد ماه87
آرشیو شهریور ماه 87
آرشیو مهر ماه 87
آشیو آبان ماه 87
آرشیو آ ذر ماه 87
آرشیو دی ماه 87
آرشیو بهمن ماه 87
آرشیو اسفند ماه سال 87
آرشیو فروردین ماه 88
آرشیو اردیبهشت ماه 88
آرشیوخرداد ماه 88
آرشیو تیر ماه 88
آرشیو مرداد ماه 88
آرشیو مهر ماه 88
آرشیو آبان ماه 88
آرشیو آذر ماه 88
آرشیو دی ماه 88
ارشیو بهمن ماه 88
آرشیو اسفند ماه 88
آرشیو فروردین ماه 89
آرشیو اردیبهشت 89
آرشیوخرداد ماه 89
آرشیو تیر ماه 89
آرشیو مردادماه 89
آرشیو شهریور ماه 89
آرشیو مهر 89
آرشیو آبان 89
آرشیوآذر ماه 89
آرشیو دی ماه 89
آرشیو بهمن ماه89
آرشیو اسفندماه89
آرشیو فروردین ماه 90
آرشیو اردیبهشت ماه 90
آرشیو خرداد ماه 90
آرشیو تیر ماه90
آرشیو مرداد ماه 90
آرشیو شهریور ماه90
آرشیو مهرماه 90
آرشیو آبان ماه 90
آرشیو آذر ماه90
آرشیو دی ماه 90
آرشیو بهمن ماه 90
آرشیو اسفند ماه 90
آرشیو فروردین ماه 91
آرشیو اردیبهشت ماه 91
آرشیو خرداد ماه 91
آرشیو تیر ماه 91
ارشیو مرداد ماه 91
آرشیو شهریورماه 91
آرشیو مهر ماه 91
آرشیو آبان ماه 91
آرشیو آذرماه 91
آرشیو دی ماه 91
آرشیو بهمن ماه 91
ارشیو اسفند ماه 91
آرشیو فروردین ماه 92
آرشیو اردیبهشت ماه 92
آرشیوخرداد ماه 92
آرشیو تیر ماه 92
آرشیو مرداد ماه 92
آرشیو شهریورماه 92
آرشیو مهر ماه 92
آرشیو آبان ماه 92
آرشیو آذر ماه 92
آرشیو دی ماه 92
آرشیو بهمن ماه 92
ارشیو اسفند ماه 92
آرشیو فروردین ماه 93
آرشیو اردیبهشت ماه 93
آرشیو خردادماه 93
آرشیو تیرماه 93
آرشیو مهرماه 93
آرشیو آذر ماه 93
آرشیو فروردین ماه 94


لینکهای روزانه
آپدیت نود 32 [1]
[آرشیو(1)]



لینک دوستان
****شهرستان بجنورد****
EMOZIONANTE
شین مثل شعور
آخرالزمان و منتظران ظهور
پوکه(با شهدا باشیم)
مهندس محی الدین اله دادی
عاشق آسمونی
..:: السلام علیکم یا اهل بیت النبوه ::..
فانوس به دست.... ازتاریکی ها...رهسپاربه سوی نور
قهرمان من
سجاده ای پر از یاس
بچه مرشد!
.: شهر عشق :.
وبلاگ مهربان
بوی سیب
ایران اسلامی

مــــــــــــــبـــــــلِّــــــــــــغ اســــــــلـــام
بچه های خدایی
شبستان
سه قدم مانده به....
عشق
یادداشت های من
توشه آخرت
ترخون
سیاه مشق های میم.صاد
نهِ/ دی/ هشتاد و هشت
شکیبا
قتیل العبرات
کیمیا
کشکول
واژه های باران
سیرت
صل الله علی الباکین علی الحسین
وبلاگ گروهی جبهه جهادگران مجازی
نیم پلاک
بسیج دانشجویی دانشگاه پیام نور - واحد دررود
سونامی
جامع ترین وبلاگ خبری
پایگاه اطلاعاتی و کاربردی شایگان
گروه رزمی کاران ذوالـــفقار. (درچه)
مناجات با عشق
سرباز ولایت
نه آبی .. نه خاکی
هیئت حضرت زهرا(س)شرفویه
مطلع مهرورزی ومحبت
صراط مبین
ای نام توبهترین سر آغاز
قرآن
* امام مبین *
دوستانه
دکتر علی حاجی ستوده
وبلاگ خبری تحلیلی مبارز جوان
انا مجنون الحسین
حباب هایی از ح ق ی ق ت
یکی بود هنوزهم هست
قرآن و اهل بیت(ع)تنها راه نجات
بسیجی
بچّه شهید (به یاد شهدا)
گذر دوست
امتداد قاصدک
مجنون الحسین
سیب های کال
منتظر
مجمع فرهنگی فاطمیون شهرستان لنجان
اجلاسیه سرداران و 14600 شهید استان فارس
آقای آملی لاریجانی عدالت و عادل کجاست؟
سرافرازان
تارنما
نیم پلاک یعنی شهید
::::: نـو ر و ز :::::
مرد آبا دانی(جانباز عطشانی)
کانون فرهنگی اهل البیت(ع)
پلاک طلائی
مردمی ترین رئیس جمهور
طلاییه
شهید حاج عماد
هویزه
جنبش سبز علوی
یا رب الحسین
وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا
پایگاه فرهنگی مذهبی بنیان
وبلاگ حاج حسین خرازی
پایگاه اینترنتی ماوا
عروج، دل عاشق می طلبد
تا شهدا با شهدا
بصیرت در قرن 21
پایگاه شهید دوران
ملکوت
انجمنی( اسد زاده)
****شهرستان بجنورد****
EMOZIONANTE
شین مثل شعور
آخرالزمان و منتظران ظهور
پوکه(با شهدا باشیم)
مهندس محی الدین اله دادی
عاشق آسمونی
..:: السلام علیکم یا اهل بیت النبوه ::..
فانوس به دست.... ازتاریکی ها...رهسپاربه سوی نور
قهرمان من
سجاده ای پر از یاس
بچه مرشد!
.: شهر عشق :.
وبلاگ مهربان
بوی سیب
ایران اسلامی

مــــــــــــــبـــــــلِّــــــــــــغ اســــــــلـــام
بچه های خدایی
شبستان
سه قدم مانده به....
عشق
یادداشت های من
توشه آخرت
ترخون
سیاه مشق های میم.صاد
نهِ/ دی/ هشتاد و هشت
شکیبا
قتیل العبرات
کیمیا
کشکول
واژه های باران
سیرت
صل الله علی الباکین علی الحسین
وبلاگ گروهی جبهه جهادگران مجازی
نیم پلاک
بسیج دانشجویی دانشگاه پیام نور - واحد دررود
سونامی
جامع ترین وبلاگ خبری
پایگاه اطلاعاتی و کاربردی شایگان
گروه رزمی کاران ذوالـــفقار. (درچه)
مناجات با عشق
سرباز ولایت
نه آبی .. نه خاکی
هیئت حضرت زهرا(س)شرفویه
مطلع مهرورزی ومحبت
صراط مبین
ای نام توبهترین سر آغاز
قرآن
* امام مبین *
دوستانه
دکتر علی حاجی ستوده
وبلاگ خبری تحلیلی مبارز جوان
انا مجنون الحسین
حباب هایی از ح ق ی ق ت
یکی بود هنوزهم هست
قرآن و اهل بیت(ع)تنها راه نجات
بسیجی
بچّه شهید (به یاد شهدا)
گذر دوست
امتداد قاصدک
مجنون الحسین
سیب های کال
منتظر
مجمع فرهنگی فاطمیون شهرستان لنجان
اجلاسیه سرداران و 14600 شهید استان فارس
آقای آملی لاریجانی عدالت و عادل کجاست؟
سرافرازان
تارنما
نیم پلاک یعنی شهید
::::: نـو ر و ز :::::
مرد آبا دانی(جانباز عطشانی)
کانون فرهنگی اهل البیت(ع)
پلاک طلائی
مردمی ترین رئیس جمهور
طلاییه
شهید حاج عماد
هویزه
جنبش سبز علوی
یا رب الحسین
وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا
پایگاه فرهنگی مذهبی بنیان
وبلاگ حاج حسین خرازی
پایگاه اینترنتی ماوا
عروج، دل عاشق می طلبد
تا شهدا با شهدا
بصیرت در قرن 21
پایگاه شهید دوران
ملکوت
انجمنی( اسد زاده)
عطش عشق
وبلاگ قالب
قالب سازمذهبی

موسیقی وبلاگ


عضویت در خبرنامه
  ربات مسنجر قافله شهداء - طرحی نو
لوگوی وبلاگ
آرشیو آبان ماه 88 - تفحص شهدا



لوگوی دوستان













آمار بازدید

کل بازدیدها : 312760

بازدیدهای امروز : 117

بازدیدهای دیروز : 168

 RSS 

   


زندگینامه

نام بلند مهدی زین‌الدین درسال 1338 در انبوه زمینیان
درخشید و هستی آسمانی‌اش در خاک تجلی یافت. او در خانواده‌ای مذهبی و متدین متولد
شد. با ورود به مدرسه و آغاز زندگی تازه، مهدی اوقا ت فراغتش را در کتاب‌فروشی پدر
می‌گذراند. مهدی در دوران تحصیلات متوسطه‌اش به لحاظ زمنیه‌هایی که داشت با مسائل
مذهبی و سیاسی آشنا شد. در مسیر مبارزات سیاسی علیه رژیم پهلوی به دلیل نپذیرفتن
شرکت اجباری در حزب رستاخیز از مدرسه اخرا ج شده بود، با تغییر رشته و علیرغم تنگنا
و فشار سیاسی تحصیل را ادامه داد و رتبه چهارم را درمیان پذیرفته‌شدگان دانشگاه
شیراز به دست آورد اما با تبعید پدر به سقز از ادامه تحصیل منصرف شد و به شکل
جدی‌تری فعالیت مبارزاتی را پی گرفت. پدر پس از زمانی کوتاه به اقلید فارس تبعید شد
و دور از خانواده مدتی را در آنجا گذراند. با شروع مبارزات مردمی در سال 56 پدر
مخفیانه به قم رفت و خانواده را نیز منتقل کرد. از آن پس مهدی به همراه پدر و جمعی
دیگر در ساماندهی و پیشبردن انقلاب در شهر قم تلاشهای بسیاری کردند. با به ثمر
رسیدن تلاشهای جمعی و پیروزی انقلاب، مهدی ابتدا به جهاد سازندگی و سپس با تشکیل
سپاه پا سداران به این نهاد پیوست و پس از مدتی به عنوان مسؤول اطلاعات و عملیات
سپاه پاسداران قم فعالیت‌های خود را ادامه داد. این مسؤلیت مقارن با توطئه‌های
پیچیده و پی‌در‌پی ضد انقلاب بود که او با توانایی، خلاقیت و مدیریت بالایی که داشت
به بهترین شکل ممکن آنها را از سر گذراند و این مر حله بحرانی فعالیت سیاسی را طی
کرد. هنوز نخستین شعله‌های جنگ تحمیلی بر افروخته نشده بود که آقا مهدی با طی دوره
آموزش کوتاه مدت نظامی همراه با یک گروه صد نفره عازم جبهه‌های نبرد شد و نخستین
تجربه رویارویی مستقیم با دشمن را پشت سر گذاشت. او در طول دوران حضورش مسئولیت
شناسایی یگانهای رزمی، مسئولیت اطلاعات و عملیات قرارگاه نصر، فرماندهی تیپ علی بن
ابیطالب (ع)،‌ فرماندهی لشگر خط شکن علی بن ابیطالب (ع) و فرماندهی لشگر 17 علی بن
ابیطالب (ع) را بر عهده گرفت. سردار سرلشگر مهدی زین‌الدین در آبان ماه سال 1363 در
حالی که به همراه برادرش مجید (مسئول اطلاعات و عملیات تیپ 2 لشگر علی بن ابیطالب)
برای شناسایی منطقه عملیاتی از باختران به سمت سردشت در حال حرکت بود، با ضد انقلاب
منطقه درگیر و پس از سالهای طولانی انتظار، کلید باغ شهادت را یافت و مشتاقانه به
سرزمین‌های ملکوتی آسمان هفتم بال گشود. یادش گرامی و راهش پر رهرو
باد.
__________________

کتاب زین الدین
1)    پسرک کیفش را انداخته روی دوشش. کفش ها را هم پایش
کرده. مادر دولا می شود که بند کفش را بندد. پاهای کوچک، یک قدم عقب می روند. انگشت
های کوچک گره شلی به بند ها می زنند و پسرک می دود از در بیرون.

2) توی ظل
گرمای تابستان، بچه های محل سه تا تیم شده اند. توی کوچه ی هجده متری. تیم مهدی یک
گل عقب است. عرق از سر و صورت بجه ها می ریزد. چیزی نمانده ببازند. اوت آخر است.
مادر می آید روی تراس «مهدی! آقا مهدی! برای ناهار نون نداریم ها برو از سرکوچه دو
تا نون بگیر.» توپ زیر پایش می ایستد. بچه ها منتظرند. توپ را می اندازد طرفشان و
می دود سر کوچه.

3) نماینده ی حزب رستاخیز می آید توی دبیرستان. با یک دفتر
بزرگ سیاه. همه ی بچه ها باید اسم بنویسند. چون و چرا هم ندارد. لیست را که می
گذارند جلوی مدیر، جای یک نفر خالی است؛ شاگرد اول مدرسه. اخراجش که می کنند، مجبور
می شود رشته اش را عوض کند. در خرم آباد، فقط همان دبیرستان رشته ی ریاضی داشت. رفت
تجربی.

ادامه مطلب...

نویسنده » شهید فریبرز ا.. بخش پور زارع » ساعت 4:22 عصر روز جمعه 88 آبان 29

هادی حسینی

بار دیگر و همزمان با شهادت شیخ الائمه و امام العلماء حضرت صادق آل محمد صلوة الله علیهم اجمعین لاله¬های سرخ عاشق، از جوار قرب حق تا لحظه لحظه عرفان دل¬شکستگان معرفت، کوچ کردند و در جمع سنگریان علم و تقوی آرمیدند.

این بار برگزیدگانی از نسل مردانگی با ردایی به بلندای حیا و قلوبی به طهارت آفتاب، آمدند تا در بیعتی نو با امامزادگان عشق تجدید پیمان کنند و در میهمانی لاله¬ها از خوان گسترده عنایت ایشان توشه برگیرند.

و باز هم خبر از درد و ماتمی عمیق و قدیمی بود و... صحبت از دخیل معرفت به چند تکه استخوان قدیمی و پلاکی چروکیده و جسد متلاشی شده یک تفنگ!

این بار مردمانی از جنس نور، با سلاح علم وتقوی، ابراز ارادت خود را نثار آستان پرستوهای سینه سرخی نمودند که هنوز ذکر «لبیک یا امام» از استخوان¬های ترک خورده و خاک گرفته¬شان به گوش می¬رسید...و این پیوندی بود بین شیران جبهه¬های دفاع از آرمان¬های دیروز و دلاوران جبهه¬های دفاع از آرمان¬های امروز... آری! مردان و زنان سنگر علم و معرفت، گوشه¬ای از جهاد خویش را در زنده نگه داشتن یاد مردانی می¬بینند که به فرموده رهبر فرزانه¬مان، زنده نگه داشتن یاد آنها، امروز کمتر از شهادت نیست.
هر چند که قاب عکس ها در گذر زمان پیر شده اند و شمعدانی ها دیگر ترانه عشق نمی سرایند... و اگر چه عقربه¬های ساعت¬ها خاطرات زمان¬های وصل از یادشان رفته است... و نیز عده ای از پدران و مادران و خواهران و همسران شهدا، آرزوی لبخند وصال عزیزان¬شان را در کفن¬هایشان پنهان ساخته اند، اما آن شور و حالی که مردمان قبیله دانش و معرفت داشته و دارند، بار دیگر خاطره رهایی از زندان تن را در ذهن¬ها احیا نمود و به اماره¬ها فهماند که احیای شب های قدر، قدر شهادت را برای اهل معرفت صد چندان ساخته است.

هر چند که «مداد العلماء» از «دما الشّهداء» افضل است، اما دخیل اهل علم به قاصدک های دیار شهادت، در ذهن ما این معنا را به تصویر کشید که چترِ رحمتِ خون شهداست که سایه آسایش بر سنگر دانش امروزی ها گسترانیده و عظمت ایشان است که عزت اهل علم را در فتح قله¬های دانش به دنبال داشته است.

وامروز تیر و تفنگ و نیزه و شمشیر و... در قلم عالمان آرام گرفته و طوفان و هیاهوی خویش را در دهانِ زبان به کام گرفته کتاب¬ها ونوشته¬های آنان جاری و ساری ساخته است.

پیوند قافله شهادت با خیل دلسوختگان سنگر دانش، در سالروز شهادت غریبانه سرخیل عالمان و خورشید تابان سلسه علوم اهل بیت علیهم¬السلام حضرت صادق آل محمد علیه¬السلام، به ما آموخت که سال هاست مداد علما میان بُر راه وصال را جز در پناه شهادت نمی داند، و اهل این قافله نیز تجلی عمل به علوم خود و وصال محبوب را جز در عشق به شهادت معنایی نکرده اند.

...عشق و ایمان جمع دانشگاهیان، محفلی از شور و شعور و پیوندی از علم و اعتقاد بر پا ساخت و پذیرایی از یاران سفر کرده، دل کندن از غبار و تیرگی¬های دنیای ناماندگار بود.

قلم ها، نوای آرام گرفتگانِ در تابوت های رقصانِ بر دستان انبوه جمعیت را خوب شنیدند و بر گوش صفحات کاغذ این گونه زمزمه کردند که؛

«سربند های سوراخ و پوتین های گل اندود شده، یادگاری شب های عملیات بود و سینه سرخ «عاشقان خمینی» سند افتخار یاران فکه و مجنون و دهلاویه و اروند، و آیا امروز «فدائیان ولایت» برای آیندگان یادگار و سند افتخاری را جاودانه خواهند کرد؟! اگر دیروز ما در سنگر مبارزه با سیاهی و تباهی نامردمی های برخاسته از جهل گذشت، وظیفه امروز شما این است که در سنگر دانش این سیاهی ها را از لوح دل آیندگان بزدایید و در مقابله با جهل سلاح قلم را بکار گیرید. سفره میدان مین امروز با والمری و ضد نفر رنگین نشده، بلکه جهل عالمان بی تقوا و متهجران روشنفکر نما و منور الفکرهای غرب زده، نفر به نفر این سپاه را از پای در خواهد آورد! زنهار که دست از دامن تقوی کوتاه کنید! و مبادا در این سنگر بدون مهمات تهذیب، دست به سلاح قلم ببرید! که این سلاح یادگاری است که زمانه آن را دست به دست از بزرگانی چون ملاصدرا و شیخ بهایی و ابن سینا و... و در راس ایشان از دستان پر فضیلت اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) به شما رسانیده است! امروز سینه کسی آماج تیر و گلوله و ترکش قرار نخواهد گرفت، بلکه کافیست تا سم مهلک کژ فهمی در ذهن یکی از اهل طایفه شما رسوخ کند، تا نسل کشی عقاید به راه اندازد و انسانیت را به قهقرای ذلت سوق دهد!

ای دوستان طریق دانش و معرفت و ای پویندگان راه علم و تقوی! نگذارید که روشنفکران غرب زده و دین گریزان متوسل شده به شیطان، بر گستره فرماندهی و سیاست گذاری این طایفه مستولی گردند و پایه¬های این انقلاب را که حاصل مجاهدت¬ها و قلم فرسایی عزیزانی چون مطهری و بهشتی و... است، به لرزه درآورند. مجاهدانی که در قلم فرسایی و مبارزه با مکاتب منحرف، خون خود را مرکب قلم¬هایشان ساخته¬اند، بدانند که افتخاری برای شهدا و اهل بیت علیهم السلام خواهند بود و آنانی که راه پیروی از نفس را پیشه خود ساخته¬اند، و علوم ایشان مظروف ظرف تقوی نیست، تنها از تنگه گمراهی و ضلالت عبور خواهند کرد.

ما نیز بیعت دوباره امروزتان را به رسم امانت، به دستان پر مهر صاحب امروز می¬سپاریم و دستان بیعت¬گر شما را در دستان ولایت می گذاریم. باشد تا بار دیگر شما را در جوار قرب الهی ملاقات کنیم.»

…و ما آمدیم... آمدیم تا بار دیگر عهد تازه کنیم و در گوش زمان فریاد برآوریم که خون شما امتداد راه انبیا بود و قلم های ما امتداد راه شما... ابعاد پنجره نگاه ما راهی را می بیند که آخرش به شهادت ختم می شود و دستان ما به جز با ولی زمان با دیگری عهد نخواهد بست!... و آمدیم تا بگوییم که تا شما هستید ما نیز تا آخر ایستاده¬ایم و راه شما و امام راحل مان را ادامه خواهیم داد. ان شاءالله



نویسنده » شهید فریبرز ا.. بخش پور زارع » ساعت 1:3 عصر روز دوشنبه 88 آبان 11

چه اینکه این افراد بعضاً حتی به این نظر همت اعتراض داشتند. تلقی همت در آن برهه این بود که شاید مسئولین ارشد نظامی در ایران صرفاً برای یک عملیات بزرگ در جنوب برنامهریزی کرده باشند و بعد از آن، او قادر خواهد بود بار دیگر به لبنان بیاید.

یعنی به حفظ سرپل لبنان، برای جنگیدن با اسرائیل اعتقاد داشت؟

دقیقاً! حالا شاید تعبیر بهتر از حال و هوای همت در این مورد؛ تقاص گرفتن و انتقام از اسرائیل باشد. هم ازبابت قتل عام بی رحمانه شیعیان جنوب لبنان و مردم بیروت، هم به خاطر ماجرای احمد متوسلیان.

حاجی بر این باور بود که بایستی در اسرع وقت به لبنان برگردیم و یک بار برای همیشه، تکلیف این قضیه را روشن کنیم. خوب به یاد دارم همت در زبدانی میگفت: " درست است که امام فرمودهاند " راه قدس از کربلا میگذرد"، اما اگر در یک نوبت، ما کل مجموعه نیروهای اعزامی به سوریه را به ایران برگردانیم، دیگر معلوم نیست چه وقت بخت یاری کند و پا بدهد تا بتوانیم مجدداً به عرصه یک نبرد مستقیم با اسرائیل برگردیم و ضربهای به آنها وارد کنیم.

به همین دلیل، همت واقعاً از ته قلب راضی نبود که یکباره کل نیروها را جمع کند و به ایران برگرداند.در هر حال ماندن در سوریه عملاً حاصلی نداشت؛ اسرائیل بعد از تثبیت در عمق خاک لبنان و خرد کردن ماشین جنگی سوریها، یک طرفه اعلام آتشبس کرده بود و مقامات دمشق هم این وضعیت آتشبس را پذیرفته بودند؛

در چنین شرایطی امکان درگیر شدن با اسرائیل که موجود نبود؟

!کجای کاری برادر من! همان آتشبس کذایی هم از صدقه سر ورود بچههای ما به دمشق برقرار شد. اسرائیلیها شبِ ورود بچهها به دمشق، از خوف این که امتیاز تحمیل قواعد بازی در جنگ لبنان از دستشان خارج شود و ابتکار عمل در نبرد، به جای سوریهای کپک، بیفتد به دست فرزندان خمینی، در یک حرکت تبلیغاتی، آن آتشبس را اعلام کردند.

سوریها هم بر خلاف روزهای اول ورود ما، بعدها در عمل نشان دادند حال جنگیدن با اسرائیل را ندارند. خاطرهای در این رابطه دارم که ماندهام آن را برایت بگویم یا نه؟

شما بگو، اگر خیلی فلفلی بود، بعداً که نوار را پیاده میکنیم، قید مکتوب کردن آن را میزنیم.عرض شود به حضور شما، روزی که آمدیم فرودگاه بینالمللی دمشق تا به ایران برگردیم، در کنار آسانسور کریدور اصلی فرودگاه، من و همت ایستاده بودیم تا آسانسور بیاید پایین و برویم با آن طبقه بالا، در رستوران فرودگاه غذا بخوریم.

به ناگهان در آسانسور باز شد. دیدیم دو تا آمریکایی، یک مرد و یک زن که هر دو از این شلوارهای جین چسبان پوشیده بودند و اصلاً وضع جالبی نداشتند آمدند و با ما سوار آسانسور شدند. حالا من و همت با آن سر و ریخت و لباس فرم سپاه به تن، این" هِلو جونی"‌ها هم این جوری؛ یادم میآید مردک آمریکایی یک دانه از این کلاههای کابویی سرش گذاشته بود، چکمه چرمی به پا داشت و سیگار برگی را پک میزد. هرهر و کرکر خنده هر دو نفر برقرار بود.

حاجی از اینها پرسید که هستند و در دمشق به چه کار آمده اند؟آن یارو، با آن قد دکل ِ خودش رو به ما کرد و گفت: " ما از طرف U.N به اینجا آمدهایم تا بر آتشبس نظارت کنیم!

بعد هم مدام مسخرگی میکرد و به من و همت میگفت:

"! Be Cool , My Friend“. یعنی بی خیال دوست من!

الغرض، آسانسور رسید طبقه بالا، در باز شد و اینها رفتند بیرون. پشت سرشان که از کابین آسانسور درآمدیم، یک دفعه دیدم همت که صورتش از غضب مثل لبو سرخ شده بود، دست انداخت بازوی مرا گرفت و گفت: " این بی پدرها را دیدی سعید؟

به خدا قسم اگر ما در جنگ با صدام، یک لحظه سستی و ضعف از خودمان نشان بدهیم، یک روز چشم باز میکنی و میبینی امثال همین اراذل آمدهاند توی فرودگاه مهرآباد! "حالا ما آنجا کلهمان داغ بود، نفهمیدیم حاجی دارد چه میگوید.

گذشت تا اواخر شهریور سال 67، توی همین فرودگاه مهرآباد؛ خدا شاهد است نسخه بدلهای همان یارادنقلیها بودند که دیدم با عنوان مامورین "یونیماگ-کمیسیون ناظر سازمان ملل بر آتشبس بین ایران و عراق- به فرماندهی ژنرال صرب؛ "اسلاوکایوویچ" به تهران آمدهاند.

با همان دک و پوز، همان ولخندیها و همان My Friend گفتنها!... الله اکبر، چه بصیرتی داشت همت!

چطور شد خودت با همت به ایران برگشتی؟

قصهاش مفصل است؛ به خاطر این که مسئولیت کارهای شناسایی قوا را به عهده داشتم، آقای کوچک محسنی خیلی تاکید داشت که آنجا بمانم و به ایران برنگردم و به همراه شهدای عزیزمان " کاظم نجفی رستگار" و " علیرضا موحد دانش" به کار ادامه بدهم.

واقعیت مطلب را بخواهی، شاید در بادی امر خودم هم مایل به ماندن بودم، ولی خیلی بیش از آن تمایل، دوست داشتم با خود همت بمانم.

یعنی بودن با همت برایت مرجح بود؟

درست است؛ برایم با همت بودن ارجحیت داشت. شاید علت عمده چنین تمایلی احساس تنهایی شدید بود. اسارت حیرتانگیز متوسلیان، کمر مرا هم مثل خیلی از بچهها شکست.

برای اولین بار در عمرم، آنجا بود که حس کردم دارم به مرز پوچی میرسم؛ یعنی میدیدم که دیگر بدون حاجی- متوسلیان- چیزی نیستم و در حال حاضر، فقط یک نفر میتواند بیاید عَلَم برزمین مانده احمد را بردارد و علمدار ما باشد و آن هم همت است.

البته شاید پیش از آن واقعه تلخ، خود همت هم در وسع خودش نمیدید روزی از راه برسد که او بیاید و عَلَم انسان شگفتانگیزی به اسم احمد متوسلیان را بردارد و به دوش بکشد.در هر حال، این مشیت بالغه حضرت حق است که امور عالم و آدم را تدبیر میکند و بر اساس همین مشیت هم هست که اقتضا میکند "ولی"ای برود تا "ولی" بعدی بیاید و علمدار امور بشود.

بله حسین جان؛ خودم آمدن با همت به ایران را به ماندن در لبنان ترجیح دادم.

در بازگشت به تهران، مستقیماً عازم خوزستان شدید؟

نه، بعد از آن که به تهران برگشتیم، به اتفاق همت رفتیم به سپاه منطقه 10 تهران. آنجا جلسهای تشکیل شد که حضار آن عبارت بودند از:

حاج داوود کریمی فرمانده وقت سپاه منطقه 10، محمد اویسی مسوول واحد عملیات منطقه 10، همت و بنده.

یادم هست صبح روز جمعه بود که این جلسه تشکیل شد. در شروع جلسه، ابتدا همت درباره وضعیت مبهم اسارت احمد و آخرین وضعیت نیروهای ما گزارشی ارائه داد و بعد، حاج داوود کریمی به همت گفت: شما، همین فردا که شنبه باشد، سریع "یاعلی" را بگویید و به اهواز بروید.

همین الآن هم که ما داریم با شما صحبت میکنیم، خیلی دیر شده و شاید امشب یا فردا شب، حمله بزرگ در جنوب شروع بشود. شما سریع بروید به اهواز، ما هم برایتان نیرو و پرسنل کادر مورد نیازتان را اعزام میکنیم. عجالتاً خودتان بروید و آن تعداد از نفراتتان را که در تهران- مشخصاً پادگان امام حسین(ع)- پراکنده هستند را پیدا و سرخط کنید و به آنها بگویید به اهواز بروند.

یعنی در آن آشفتگی و پراکندگی نیروهای تیپ و فقدان امکانات، همت میخواست فیالفور تیپ 27 را از نو ظرف چند شبانه روز راه اندازی کند؟ مگر شدنی بود؟

خب دیگر؛ همت بود. خداوکیلی خیلی دوست داشت برای آن نبرد خودش را سریع به پای کار برساند. شاید اگر هر فرمانده دیگری به جای همت بود؛ یعنی آدمی که تازه از لبنان برگشته و هنوز غبار خستگی چنین سفری را به تن دارد و هنوز هم با ضربه روحی ناشی از فقدان همرزمی در اندازههای احمد متوسلیان دست به گریبان است، دست کم 10، 20 روزی خودش را از قیل و قال زمانه کنار میکشید تا بتواند با خودش خلوتی داشته باشد و بار دیگر خودش را جمع و جور کند و بعد هم بیاید با مجموعه آدمهایی در قالب یک تیپ رزمی سپاه کلنجار برود و بتواند خودش را در جایگاه فرمانده جدید، به آنها اثبات کند.

منتها...، همت ابداً اسیر چنین عوالمی نبود؛ واقعاً آمده بود تا در آن شرایط سرنوشتساز جنگ و مملکت، دین خودش را ادا کند. به همین دلیل هم دیدیم با آن خلق و خوی پهلوانی که داشت، خیلی قَدَر از رختِ تعلقات لخت شد و به این گود قدم گذاشت.

همت بعد از آن جلسه به اهواز رفت؟نه. بعد از آن جلسه، همت سری زد به پادگان امام حسن مجتبی(ع)؛ همین پادگان فعلی لشکر 27 در بزرگراه اسبدوانی. در آن ماههای اولیه موجودیت تیپ 27، ما در تهران پادگان که نداشتیم. اعزام نیروی تیپ در محل سابق سفارت آمریکا بود و نیروهای بسیجی تهران را از آنجا به جنوب می‌فرستادند.

پادگان امام حسن (ع) هم در اصل یک پادگان نظامی نبود. آنجا تأسیسات و استادیوم اسبدوانی نیمه کارهای بود که بعد از انقلاب به حال خودش رها شد و بعدها مسئولین،‌این تأسیسات را تحویل سپاه دادند و اسمش شد پادگان امام حسن (ع).آن روز هم چون مسئولین سپاه منطقه 10 تهران گروهی از نیروهای داوطلب بسیجی را که قرار بود در اختیار تیپ ما بگذارند، توی آنجا مستقر کرده بودند، همت رفت تا ضمن بازدید وضعیت این نیروها،‌برایشان سخنرانی کند و کمی با بسیجیها بجوشد. اگر بسیجیها را به دریا تشبیه کنیم، حاجی ماهی این دریا بود. اصلاً تاب دوری آنها را نداشت.

چه اینکه بسیجی‌ها هم؛،‌حتی اگر اورا نمیشناختند، با یک دیدار وسخنرانی همّت شیفتهاش میشدند.

به خاطر داری آن نیروهای بسیجی مستقر در پادگان امام حسن (ع)، جمعی کدام گردان بودند؟

در آن ایام، پادگان امام حسن (ع)،‌پر بود از نیروهای بسیجی. گردانی هم که همّت برای نیروهای آن صحبت کرد، هنوز اسم وعنوانی نداشت، ولی همان جا، به دستور حاجی قرار شد اسم این گردان را بگذارند«گردان حبیب بن مظاهر».

یعنی همان عناصر کادر گردان حبیب که سابق بر آن در فتحِ مبین و الی بیت المقدس در تیپ 27 حضور داشتند، در قالب این گردان هم بودند؟

تا جایی که میدانم، نه!

" حاج علی موحد" که فرمانده گردان حبیب در حمله فتح خرمشهر بود، در آن روزها هنوز در لبنان بود. کادرهای قدیمی او هم پراکنده شده بودند. مسئولین سپاه منطقه 10 تهران، شخصی از نیروهای کادر و دفتری سپاه تهران به اسم " علی غنیمی" را به عنوان سرپرست این گردانِ تازه تاسیس تعیین کرده بودند. البته ایشان موقتاً سرپرستی این گردان را به عهده داشت.

بعد از آن که این گردان به اهواز آمد، بنا به دلایلی " غنیمی" از سرپرستی گردان کنار رفت و فرد دیگری به اسم " سید اسماعیل محمدی" را که سپاه منطقه 10 به تیپ فرستاد و سابقه عملیاتی داشت، به عنوان فرمانده " گردان حبیببن مظاهر" تعیین کردند.

بعد هم... بالاخره چه جوری به اهواز رفتید؟ همان روز با همت؟ یا این که اول شما رفتید و بعد همت آمد، یا این که... [مکثی کوتاه، کلافه و عصبی]... تو را به پیر و پیغمبر این قدر موضوع را نپیچان آقا سعید! توی این نصفه شبی، هم وقت کم دارم، هم نوار؛ کلی سوالِ نپرسیده هم دارم.

[سر کیف و با لحنی بازیگوش میگوید] اصلاً من یکی کشته مرده این جوش و خروش ات هستم حسین جان! به قول اون پسر خاله جناب کلاه قرمزی؛ برم واسهات نون سنگک بگیرم؟ برم واسهات نوار بگیرم؟[میخندد].

نخیر؛ خنده بازار سر کار شروع شده؛ پنج دقیقه OFF میدهیم [قطع ضبط].?

رسیده بودیم به آنجا که به اتفاق "همت" به اهواز رفتید.

نه دیگر عزیز من؛ حاجی همان روز، بعد از دیدار با بسیجیها در پادگان امام حسن(ع)، به اهواز رفت، ولی من ماندم تهران تا ضمن سرکشی به پادگان امام حسین(ع) و پادگان ولیعصر(عج) و سایر جاها، یک سری از کادرهای اطلاعاتی را برای واحد خودمان – اطلاعات و عملیات تیپ 27 – جمع و جور کنم.

یکی، دو روز بعد از عزیمت همت بود که به اتفاق آن بچهها، رفتم اهواز.آیا " عباس کریمی" [مسئول سابق واحد اطلاعات تیپ 27 تا عملیات فتح مبین] هم همراه شما به جنوب رفت؟عرض به حضور شما، نه! عباس جلوتر از من، تعدادی از کادرهای قدیمی تیپ را جمع کرده و به اهواز رفته بود.

البته وقتی در مدرسه شهید مصطفی خمینی اهواز- که از حمله الی بیتالمقدس به بنه ما تبدیل شده بود- او را دیدم، متوجه شدم هنوز از تبعات ناشی از جراحت شدید پایش در مرحله دوم عملیات فتح مبین عذاب میکشد.

منتها با همان پای مصدوم، خودش را به همت رسانده بود. یادم هست عباس خیلی افسوس میخورد از این که به علت بستری بودن در بیمارستان نتوانسته بود با ما به لبنان بیاید و از آن سختتر، کنار آمدن با واقعیت اسارت احمد متوسلیان برای او بود.

خلاصه، خیلی سریع دست به کار شدیم تا در وهله اول، واحد اطلاعات و عملیات تیپ را از نو تشکیل بدهیم و در وهله بعدی، وارد عمل بشویم. ضمن هماهنگی همت با مسئولین سپاه منطقه 8 خوزستان، رفتیم و از سپاه اهواز، چند دستگاه موتورسیکلت تریل 125 "هوندا"، دوربین، قطب نما و تجهیزات تحویل گرفتیم.

حالا با توجه به این که در موقعیت فورس ماژور و در آستانه شروع حمله، تازه شما در اهواز داشتید مقدمات راهاندازی مجدد تیپ 27 را طی میکردید، فکر نمیکنم امکان عملی برای شرکت تان در عملیات وجود داشته، درست است؟

اتفاقاً، بحث داغ آن روزها این بود که ما کادرهای اطلاعاتی بهتر است خیلی زود خودمان را نسبت به منطقه و موقعیت عرصه عملیاتی که در شرف آغاز بود، توجیه کنیم. خوب یادم هست در همان دیدار اولمان در مدرسه شهید مصطفی خمینی، عباس کریمی با توجه به اشراف جالبی که نسبت به این جور مسائل داشت، به ما گفت: " با در نظر گرفتن شرایط فعلی تیپ، مطمئن باشید در موقعیتی نیستیم که بتوانیم خودمان را در قالب یگانی به مرحله شرکت در شب اول عملیات برسانیم، ولی لازم است هر چه سریعتر نسبت به موقعیت خطوط دشمن و وضعیت منطقه تعیین شده برای عملیات – یعنی محور بیابان کوشک- پاسگاه زید-دشت شلمچه- توجیه بشویم و به قول معروف؛ منطقه دستمان بیاید، تا اگر قرار شد در مرحله بعدی، به صورت یگانی وارد عمل بشویم، با استفاده از اطلاعات میدانی گردآوری شده و توجیه دقیق خودمان نسبت به این منطقه، با اقتدار و مسلط برویم پای کار.

بنابراین، فعلاً در شرایط حاضر، ماموریت اصلی ما کسب آمادگی برای شرکت در مرحله اول عملیات نیست." بعد از آن نشست توجیهی با عباس کریمی و سایر نفرات واحدمان، سریع رهسپار منطقه شدیم.

مشخصاً به کدام محور رفتید؟

محور میانی منطقه عملیاتی رمضان؛ یعنی دژ مرزی عراق در حد فاصل پاسگاه منهدم شده کیلومتر 25 ایران و پاسگاه متعلق به گارد مرزی عراق، معروف به پاسگاه زید. رفتیم توی خط و با استفاده از نقشه و کالکهای موجود- که آنها را اطلاعات سپاه اهواز به ما داده بود- سعی کردیم ضمن سرکشی به هر یک از مختصات منطقه، خودمان را نسبت به وضعیت آنجا توجیه کنیم.

مهمترین خطری که در زمین منطقه، کل سرنوشت عملیات در شرف آغاز ما را تهدید میکرد، ول کردن آب در آن بیابان توسط عراقیها بود.

چطور؟

در محور جنوب پاسگاه زید، مهندسی ارتش عراق، دیواره شرقی کانال سی کیلومتری پرورش ماهی را در چند نقطه شکافته بود و آب این کانال را به سمت خطوط دفاعی ما رها کرد. مشخصاً در شمال پاسگاه عراقی بوبیان، یک آب گرفتگی گستردهای ایجاد شد که روز به روز هم دامنه آن وسعت پیدا میکرد. لذا فرماندهان ارشد قرارگاه مرکزی کربلا برای این که با گسترش آب گرفتگی، خطر باتلاقی شدن زمین و قفل شدن آن به روی واحدهای تک‌ور پیاده و زرهی ما روز به روز بیشتر میشد، تاکید زیادی داشتند که باید هر چه زودتر حمله را شروع کنیم.

حالا این یکی را هم در حاشیه بگویم؛ آن مانع طبیعی معروفی که در عملیات عظیم کربلای 5، در دیماه 1365، در منطقه سر راه نیروهای ما قرار داشت و به " دریاچه ماهی" معروف بود، در واقع امر، مبداء ایجاد آن، همین رهاسازی آب کانال پرورش ماهی از منطقه بوبیان در تابستان سال 1361 بود.

برای عملیات رمضان، تیپ 27 محمد رسولالله(ص) به کدام یک از قرارگاههای عملیاتی چهارگانه-قدس، فجر، فتح و نصر- مامور شد؟

تا جایی که به خاطر دارم، از همان روزهای اول استقرار کادرهای تیپ 27 در اهواز، یگان ما- بنا به سابقه قبلیای که در فتح مبین و حمله فتح خرمشهر داشت- رفت زیر پوشش "قرارگاه عملیاتی نصر" که فرماندهی جناح سپاهی آن و لشکر نصر سپاه را، شهید عزیزمان " غلامحسین افشردی" معروف به حسن باقری عهدهدار بود.

منتها، تا تیپ ما بیاید و خودش را جمع و جور کند که وارد عمل بشود، چند روزی گذشت و در مراحل اول و دوم عملیات رمضان، " قرارگاه عملیاتی نصر" در زمین به شدت مسلح شلمچه وارد عمل شد و به علت درگیری شدید با دشمن، واحدهای تحت امر آن- تیپهای 31 عاشورا به فرماندهی شهید مهدی باکری، 21 امام رضا(ع) به فرماندهی شهید "ولیالله چراغچی" و 7 ولیعصر(عج) دزفول به فرماندهی " عبدالمحمد رئوفی نژاد" – متحمل صدمات زیادی شدند.این بود که به صلاحدید فرماندهان ارشد" قرارگاه مرکزی کربلا"، تیپ 27 محمد رسولالله(ص) از کنترل اسمی" قرارگاه عملیاتی نصر" خارج شد و تحت کنترل "قرارگاه عملیاتی فتح" قرار گرفت.

تلاش اصلی در عملیات رمضان به این قرارگاه محول شده بود و علاوه بر لشکر 92 زرهی ارتش به فرماندهی شهید بزرگوار، امیر سرتیپ " مسعود منفرد نیاکی"، قدرترین تیپهای مانوری سپاه، مثل تیپ 8 نجف اشرف به فرماندهی "احمد کاظمی"، تیپ 25 کربلا به فرماندهی " مرتضی قربانی" و تیپ 14 امام حسین(ع) به فرماندهی " علی زاهدی" را در اختیار داشت.

فرماندهی این قرارگاه...مگر حسین خرازی فرمانده تیپ 14 امام حسین(ع) نبود؟

تا قبل از رمضان بله، اما وقتی لشکر فتح سپاه را در اوایل تابستان 61 از نو تشکیل دادند، فرمانده این لشکر شد شهید "مصطفی ردانی پور"، جانشین او شد " مصطفی ربیعی" و معاونت طرح و برنامه عملیات لشکر فتح را هم سپردند به شهید حسین خرازی. این شد که در عملیات رمضان، فرماندهی تیپ 14 امام حسین(ع) را معاون خرازی یعنی علی زاهدی به عهده گرفت.

فرماندهی "قرارگاه عملیاتی فتح" در رمضان را چه کسی به عهده داشت؟

از آنجا که در آن سالها ارتش و سپاه مشترکاً هر عملیاتی را طراحی و هدایت میکردند، فرماندهی قرارگاههای عملیاتی هم به صورت مشترک اداره میشد. در قرارگاه عملیاتی فتح هم همین روال برقرار بود و فرماندهی آن را شهیدان عزیزمان امیر سرتیپ منفرد نیاکی و حجتالاسلام ردانیپور به عهده داشتند.

منبع: مجله سوره



نویسنده » شهید فریبرز ا.. بخش پور زارع » ساعت 1:0 صبح روز پنج شنبه 88 آبان 7